و تو ای مادر ای مریم صبور زمان!

به گزارش سایت جیرفت من: لبانم را بر ثَنایِ کدامین دُردانه ات بگشایَم/ از ایوبت، از میهمانِ ویژه‌ی خدا بگویم؟
از ایوب که آبان ماه رمضان صدای گریه‌های حضورش بلور شوق چشمان مادر شد … و منحنی سرشار از خنده‌ی لبانِ مهربانِ پدر …

ایوبی که با لبانِ تشنه از روزه داری در ثانیه‌های رمضانِ خدا، گره کور زد، بندهای پوتینش را درهم! و قلبش را به عشقِ وصالِ یار …

ایوبی که در میانِ اشعه‌های خورشیدِ خشمگینِ تیرماه ترکش‌های خَصم سینه آکنده‌اش از نور خدا را دست در دست ملائک راهی آسمان کرد … و این بار هم با لَبانِ خشکیده از ثانیه‌های رمضان عروج کرد، تا در آغوش خدایش روزه بگشاید به افطاری که بهانه تپش‌های قلب مملوء از شور شهادتش بود …

ایوبی که ۱۴ سال تمام کوچه‌های این شهر از بارانِ دلتنگی‌های مادرش سیراب شد!

و تو ای فرزندِ ماهِ خدا؛ ای ایوبِ تشنه لبِ رمضان، در میان دستانِ پینه بسته‌ی مادر، روزهای رمضان به خانه بازگشتی…

ای روحانیِ دریا دل؛ تو را قسم به خدایت چه‌ها کردی که حتی در زمین خاکی میهمان عرش خدا بودی … دیگر چه بگویم که زبانم عاجز است و کلامم قاصر …

ای مادر صبور، ای اسطوره ایمان …

بگذار از مهرماهِ ولادتِ یعقوبت بگویم که مهرَش را نثار تمام دل‌های شیفته کرد …

یعقوب را که در فراق برادر یعقوب نبی بود در زمین

یعقوبی که تمام ساعت‌های پیاده رفتن به مدرسه دوشادوش برادر مرور شب‌ها وصبح‌های دلتنگی‌اش بود

تمام آن روزهایی که لبخند میهمانِ لبانش بود، در حالی کفش‌های مندرسِ روزهای فقر در گذر ساعت‌های پیاده‌روی به مدرسه امان از پاهایش بریده بود … اما خندید به دنیایی که فانی‌تر از آن بود که غصه‌ی یک جُفت کفش نو اَخم به چهره‌اَش بیاورد …

ای یعقوب تو که دلدارِ و دلجویِ قلبِ دلتنگ و غمگین مادر و دستان تنهای پدر بودی چگونه پَرکشیدی که هورالعظیم را ملائک گِرد شهادتت نماز خواندند …

از قول لبانِ خسته مادرت بگویم … ای یعقوب، ای دُردانه مادر

این روزها مامن ثانیه‌هایِ تنهاییِ مادرت همان ظرف غذای یادگارِ روزهای گرسنگی‌ات است، که بوی نان و خرمایش هنوز هم میهمانِ آغوش دلتنگِ مادر است …

ای سبک بالانِ حزبِ خدا قسم به قطره قطره خون‌تان بر حصیر کهنه زیرپای مادرتان سجده باید کرد … شرمنده بخاطر روزگاری که بی‌مهری‌اش، پاسدار خون جا مانده از سینه‌ات نبود … به همان عرق جبین‌ات در میان خاکریزهای نبرد، قسم که خجلِ چشمان خونین مادر و زانوهای خمیده پدرت هستیم …

به خدا سوگند یک عمر کم است برای بوسه بر استقامت شانه‌هایشان در مقابل روزهای بی‌قراری و شب‌هایی که با سینه فشرده و باران گریه سحر شد … برای تمام سال‌هایی که گریستند و دم نزدند … برای تمام فداکاری هایشان …
بنازم به تو ای مادر! حَتم دارم به آن‌ها شیر پاک بهشت دادی …

و تو ای پدر که ثمره لُقمه حلال خانه‌ات فرزندی شد که نور خدا بود در زمین … لقمه حلالی که ایوب و یعقوب شد! و محمود و منصور و احمدی که ابراهیم‌وار راهی جبهه‌ها شدند و شاهد خستگی‌های روزهای نبردشان گرد و خاک نشسته بر موی سپیدشان است ..‌.

من به احترام خانواده‌یی که جان داد تا اسلام جان بگیرد تمام عالم را به تعظیم وا میدارم …

صلوات- دل‌نوشته به قلم: ندا نجاتی

انتهای پیام۱۰۰۱* http://jiroftman.ir/?p=1654

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

16 − 15 =