روزنامه‌نگاران زود پیر می‌شوند

به گزارش سایت جیرفت من: متولد ۶۵ است و از سال ۸۳ وارد حرفه روزنامه نگاری شده، یکی دو ترمی دامپزشکی خواند اما خیلی زود به این نتیجه رسید برای این کار ساخته نشده، به سراغ طراحی لباس رفت اما سال ۸۳ بود که تصمیم گرفت به دنبال رویای کودکی اش برود حالا خیلی ها الهام پی پر را به عنوان یک روزنامه نگار جنجالی در منطقه می شناسند، با جدیت و دلسوزی دغدغه ها و مشکلات مردم را پیگیری می کند و می توان گفت شجاعتش وصف ناشدنی است.

او در خصوص شغلش این چنین می گوید: خیلی از مردم هستند که زمانی در کودکی یا جوانی رویای خبرنگار شدن را در سر پرورانده اند، شغلی پر از هیجان و اتفاقات عجیب و جدید که با همه مشاغل سروکار دارد. تصوری که بین مردم در مورد شغل خیال انگیز خبرنگاری وجود دارد، برخی از مردم هم معتقدند که خبرنگاران و روزنامه نگاران شغل راحتی دارند و با نوشتن چیزی شبیه خاطره نویسی و دل مشغولی های روزانه و قرار و مدارها با مدیرها و سیاسیون و… پول راحتی در می آورند، اما صدای آواز دهل شنیدن از دور خوش است.

حداقل برای من و هم نسل های من در طی این سال ها اینطور نبوده و با سختی های زیادی مواجه بودیم خیلی ها دوام نیاوردند و رفتند اما ما پوست کلفتی را تمرین کردیم. باید رابطه مان با فحش و تهمت شنیدن را قوی می کردیم تا به عبارتی فحش خورمان ملس باشد و بعد از شنیدن برخی تهدیدها و … کم نیاوریم ولی موهایمان زود سفید شد و طعم پیری زودرس را چشیدیم.

گاهی از خودم می پرسم آیا این عشق ارزش این همه جنگیدن را داشت؟ یا قیدش را بزنم و بروم پی کار دیگری. من در طی این سال ها یاد گرفتم که قلم زدن بی هزینه نیست. گاهی برخی از هزینه ها تو را به ناکجا آباد می کشاند، اما باید سبک نوشتنت متمایز باشد یک فرقی با دیگران داشته باشی و بشوی کولینای کچل مطبوعات. باید بنویسی و مرکز نویسندگی ات را به فضای کوچک تحریریه محدود نکنی، نقد کنی فیلمنامه و رمان بخوانی و زمانی که دلت از همه چیز می گیرد به خصوص از سختی هایی که مثل هفت خوان رستم پیش رویت قد علم کرده و صف کشیده اند و مشکلاتی که بر سرت آوار می شوند حتی از نداشتن امنیت شغلی ات باز هم نیمه ی پر لیوان را ببینی.

انگار همین دیروز بود که عزمم را جزم کردم تا وارد گود خبرنگاری شوم، پدرم علاقه ای به این کار نداشت و معمولا وقتی علاقه به چیزی ندارد و مخالفش است سخت می شود رضایتش را جلب کرد اما هرطور که بود متقاعدش کردم و به باشگاه خبرنگاران رفتم یادم می آید طولی نکشید که تبدیل شدم به کسی که بیشترین میزان آمار خبرها را در بین خبرنگارهای قدیمی باشگاه دارد.

سال بعد بود که بعنوان نماینده باشگاه خبرنگاران در جنوب کرمان به جیرفت رفتم کمی بعد بود که به عنوان مدیر اجرایی روزنامه همشهری در جنوب کرمان تیمی تشکیل دادیم و دفتر و دستکی داشتیم که شده بود خانه و زندگی مان همزمان با خبرگزاری فارس هم کار می کردم و همان موقع ها بود که نمایندگی نشریه نسل آفتاب را هم گرفتم و با چند نفر از دوستان از جمله آقای بهروز محمدی نماینده خبرگزاری ایسنا در جنوب که فعالیت خوبی داشت، شروع کردیم به چاپ هفتگی نشریه ای که صفحه سومش مطالب تولیدی و یادداشت های تند سیاسی روز منطقه را منتشر می کرد. انگار سرمان برای دردسر درد می کرد، یادم می آید که انتخابات مجلس شورای اسلامی بود، ما برای مرحوم زادسر تبلیغات می زدیم و جالب بود که سومین صفحه را نفروختم و در همان صفحه این کاندیدا را نقد کردیم آن هم چه نقدی از خاطرم نمی رود که او بعد از چاپ تماس گرفت و چقدر می خندید برایم جالب بود انتظار داشتم عصبانی شود. اما کاندیداهای دیگری هم بودند که یکی از آنها در تبلیغاتش عنوان کرده بود «در مکه مکرمه به عنوان مترجم مقام معظم رهبری وی را همراهی کرده بوده» و همین را که نقد کردیم ایشان با دفتر مرکزی تماس گرفته بود و با عصبانیت گفته بود چرا نشریه را دست «یک الف بچه» داده اید و دیگر کاندیدایی که دوستان خاصی گرد او جمع شده بودند و بعد از نقدی که در خصوص شایعاتی که در مورد او و دوستانش وجود داشت نوشتیم فردی تماس گرفت و گفت دفتر نشریه را روی سرتان خراب می کنم و تهدیدهای جانی زیادی کرد و…به هر حال این زمان هم به سرعت برق و باد گذشت.

کمی بعد به صدا و سیمای سیستان و بلوچستان رفتم و در کنار برخی از دوستان به تولید مستند گزارشی هایی از مناطق محروم استان مشغول شدم روزگار خوبی بود و پر از تجربه های خوب و خاطرات قشنگی که محال است فراموشم شود سرمایه ای که بدست اوردم دوستانی بودند که نمی توان آنها را با هیچ ثروتی عوض کرد.

این ها جای خوب کار ما بود اما دادگاه رفتن به دلیل چند گزارش تولیدی از معضلات اجتماعی و… و محکوم شدن به ۸۵ ضربه شلاق، ۵ سال حبس تعزیری که به حالت تعلیق درآمد در کنار جریمه نقدی و دیگر چیزها که بعد از مدتها دادگاه رفتن و بحث کردن با بازپرس های مختلف و حتی بازداشت در روزهای سرد زمستانی در سلولی که آنقدر برای منی که سرمایی بودم و لباس گرمم را هم بالاجبار تحویل ماموران بازداشتگاه داده بودم را هیچوقت نمی توانم از خاطر ببرم.

قسمت سخت تر ماجرا آنجا بود که نمی دانستی شب است یا روز یا… همان زمان معاون فرهنگی یکی از مدارس خاص و معروف کرمان بودم اما به دلیل داشتن سوء پیشینه ای که روزنامه نگاری برایم به ارمغان آورده بود محترمانه استعفا دادم قبل از اینکه برگه اخراج را به دستم بدهند و باز سعی کردم نیمه ی پر لیوان را ببینم.

روزنامه نگاری یک عشق بود اصلا بوی روزنامه دیوانه ات می کند و حاضری خودت را به آب و آتش بزنی تا برگردی و بنویسی و همین مرا وادار کرد تا نمایندگی استانی یکی از روزنامه های سراسری را بگیرم و شروع کنم به نوشتن گزارش های گردشگری و میراث فرهنگی جذابیت های خاص خودش را داشت اما انگار ناف مرا با پیگیری های مشکلات مردم بریده بودند راضی نمی شدم.

دو سال قبل هم با رفتن به روزنامه استانی «کاغذ وطن» شروع کردم به پیگیری مشکلات مردم جنوب کرمان البته شاید اگر پشتوانه ای مثل نکیسا خدیشی نبود کار کردن آنقدر راحت نبود می شود گفت خدیشی علاوه بر مدیر و رییس خوب یک برادر و پشتیبان خوب تر است او آنقدر دغدغه مشکلات مردم را داشت که من تصورش را هم نمی کردم، کار برای مردمی که انگار در آفریقای ایران زندگی می کنند و از کمترین امکاناتی هم که حقشان است بی بهره مانده اند، بالاخره بعد از سال ها به جنوب برگشتم افراد زیادی بودند که بعد از انتشار گزارش ها تماس می گرفتند و زیر حرفهایشان می زدند و خدا پدر تکنولوژی را بیامرزد که تبرئه مان می کرد و یادشان می آورد که چه دیالوگی داشته اند اما دفعات دیگر هم حواسشان برای دادن مصاحبه جمع می شد و با حساسیت بیشتری سعی می کردند حرف بزنند، توجیه کنند و یا قانعت کنند.

اما در این میان هم بودند مسوولان عزیزی که دایره دوستانی که برایشان سینه چاک می دادند وسیع بود و با کوچکترین انتقادی تو را به باد فحش و تهمت و … می گرفتند و به این هم بسنده نمی کردند به دادگاهی غیر از دادسرای رسانه شکایت می کردند و احضاریه می فرستادند.

به یکی از این ماجراها اینجا جا دارد اشاره کنم، خاطرم هست یک بار یکی از شهرداران عزیز از من و آقایی که مدیر مسئول روزنامه ای که کار می کردم بود شکایت کرد. بعد از دریافت احضاریه روز موعود که به دادسرا رفتیم گفتند پرونده تان در فلان کلانتری است. همکارم برای گرفتن پرونده به آنجا مراجعه کرد, کمی بعد تماس گرفت و گفت با ضامن بیایید کلانتری، تعجب کردم راستش را بخواهید تصورم این بود شوخی می کنند اما وقتی رفتم دیدم مسوول کلانتری بعد از دیدن من پرونده را به سربازی تحویل داد و گفت این دو نفر را تحت الحفظ به دادسرا ببرید خیلی مراقب باشید این پرونده ممکن است امروز سروصدای زیادی به پا کند.

با تعجب به همکارم نگاه کردم و گفتم «مگه ما چیکار کردیم؟ احساس قاتل های زنجیره ای را دارم با این رفتارها…» گفت: « منم نمیدونم» به دادگاه که رفتیم مسوول شاکی وارد شد و جالب بود ما هر دو ایشان را برای اولین بار می دیدم و فقط من یکی دوباری با وی تلفنی حرف زده بودم و دوسالی می شد که تلفنم را هم جواب نمی دادند و لاجرم گزارش های مذکور با مصاحبه مسوولان شورای شهر مورد نظر منتشر شده بود، تمامی فایل مصاحبه ها هم موجود بود و چیزی غیر از صحبت های دوستان منتشر نشده بود اما در دادگاه ایشان شروع کردند به دادوبیداد کردن که این خانم باید به زندان برود و من تا او را زندان نکنم از این در بیرون نمی روم، مجالی برای حرف زدن به من نمی دادند و فقط روزنامه را بدست گرفته بودند و داد می زدند و آخر کار به جایی رسید گفت این خانم مرا تهدید کرده و من فقط متعجب گفتم من؟ من که اولین بار است می بینم شما را و تلفنتان را هم هیچوقت جواب ندادید چطور تهدیدتان کردم گفت «دلم نخواست جواب بدم» بماند که با قسم خوردن ادعا می کردند من تهدیدشان کرده ام و مانده بودم از چه طریقی و زمانی که خواستیم طبق قانون پاسخ بدهند بودجه ای را که تحویلشان بوده کجا هزینه کرده اند داد زد «من دیگه نمی خوام شهردار باشم شهری که این خانم از من بپرسه پول ها کجاست جای من نیست» رو کرد به من و گفت «اصلا زن را چه به خبرنگاری برو بشین توی آشپزخونه» جالب ترین چیزهایی بود که در طول مدت روزنامه نگاری ام می شنیدم و برایم قابل هضم نبود و گفتم بد نیست این را عنوان کنم و بگویم روزنامه نگاری شغل سختی است اما برای زنان به مراتب صدها بار سخت تر از مردان است، حتی در بسیاری از موارد مردهایی که تازه وارد هستند در این شغل را از زنی که سال ها قلم زده بیشتر جدی می گیرند و به عنوان یک زن باید با نوشته هایت برندسازی کنی و طوری تیتر بزنی که بدانند تو متفاوتی.

این روزها ویژه نامه ی تخصصی می بندم این بخش از کار شاید با دغدغه های من فرق دارد اما تلاش می کنم در اینجا هم چالش های موجود را پیگیر شوم و امیدوارم که از پس این هم بربیایم این یک راه جدید است که باید رفت.

جا دارد روز خبرنگار را هم به همه همکارانم که در سرما و گرما به تولید خبر می پردازند و مشکلات و دغدغه های مردم را پیگیری می کنند تبریک بگویم.

قلم هایتان نویسا و روزگارتان خرم.

گفت وگو: مریم عبدی نسب
منتشرشده در شماره 150 نشریه منطقه ای استدلال-پانزدهم مرداد 99

انتهای پیام۱۰۰۱* http://jiroftman.ir/?p=2755

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

16 − 7 =